
----
-----------------------------------------------------------------------------
گفتم: «لعنت بر شيطان»! لبخند زد. پرسيدم: «چرا مي خندي؟» پاسخ داد:«از حماقت تو خنده ام مي گيرد» پرسيدم: «مگر چه كرده ام؟» گفت: «مرا لعنت مي كني در حالي كه هيچ بدي در حق تو نكرده ام» با تعجب پرسيدم: «پس چرا زمين مي خورم؟!» جواب داد: «نفس تو مانند اسبي است كه آن را رام نكرده اي. نفس تو هنوز وحشي است؛ تو را زمين مي زند.» پرسيدم: «پس تو چه كاره اي؟» پاسخ داد: «هر وقت سواري آموختي، براي رم دادن اسب تو خواهم آمد؛ فعلاً برو سواري بياموز. در ضمن اين قدر مرا لعنت نکن
---------------------------------------------
اينجا چه آسان از ياد میبرند چه آسان همه چيز قابل فروختن است و چه آسان؟
--------------------------------------------
به چشمانت بياموز که هر کس ارزش ديدن ندارد
به دستانت بياموز که هر گل ارزش چيدن ندارد
به قلبت بياموز که هر کس کنج آن جائي ندارد
---------------------------------------------
سفر دوست دارم بروم ، سر به سرم نگذاريد رفتنم را به حساب سفرم نگذاريد
دوست دارم كه به پابوسي باران بروم آسمان گفته كه پا روي پرم نگذاريد
اين قدر آيينه ها را به رخ من نكشيد اين قدر داغ جنون بر جگرم نگذاريد
چشمي آبي تر از آيينه گرفتارم كرد بس كنيد ، اين همه دل دور و برم نگذاريد
آخرين حرف من اين است ،زميني نشويد فقط ... از حال زمين بي خبرم نگذاريد


1 Comments:
غمي غمناك
شب سردي است و من افسرده
راه دوري است و پايي خسته
تيرگي هست و چراغي مرده
مي كنم تنها از جاده عبور
دور ماندند ز من آدمها
سايه اي از سر ديوار گذشت
غمي افزود مرا بر غم ها
فكر تاريكي و اين ويراني
بي خبر آمد تا به دل من
قصه ها ساز كند پنهاني
نيست رنگي كه بگويد با من
اندكي صبر سحر نزديك است
هر دم اين بانگ برآرم از دل
واي اين شب چه قدر تاريك است
خنده اي كو كه به دل انگيزم ؟
قطره اي كو كه به دريا ريزم ؟
صخره اي كو كه بدان آويزم ؟
مثل اين است كه شب نمناك است
ديگران را هم غم هست به دل
غم من ليك غمي غمناك است
Post a Comment
<< Home