Thursday, March 30, 2006




عشق چيست ؟ عشق دانش است . دانش و فرهنگ است توامان و آن كس كه از اين دو بي بهره است، توانایي عشق ورزيدن ندارد عشق دلپذيرترين جهان بيني آدمي است، آن جهان بيني نجيب و جليل كه از آغاز تاريخ انسان تا كنون جانهاي شيفته بسياري براي بر پاداشتن جهاني شايسته و بايسته ي آن كوشيدند و جان باختند براي : روزي كه كمترين سرود بوسه است و هر انسان براي هر انسان برادريست روزي كه ديگر درهاي خانه شان را نمي بندند قفل افسانه اي است و قلب براي زندگي بس است

3 Comments:

Anonymous Anonymous said...

khodaya! khodkhahi ra chenan dar man bokosh ta az khodkhahie digaran dar ranj nabasham.

9:28 PM  
Anonymous Anonymous said...

salam dooste khoobam

shoma ham bloge porbari dari

mamnoonam ke behem sar zadi

az in be baad hamishe blogeto

mikhoonam

11:05 AM  
Anonymous Anonymous said...

دلتنگيهاي آدمي را باد ترانه‌يي مي‌خواند،
روياهايش را آسمان پر ستاره ناديده مي‌گيرد،
و هر دانه‌ي برفي به اشكي نريخته مي‌ماند.
سكوت سرشار از سخنان ناگفته ا‌ست؛
از حركات نا‌كرده،
اعتراف به عشق‌هاي نهان ،
و شگفتي‌هاي به زبان نيامده،
دراين سكوت حقيقت ما نهفته است؛
حقيقت تو و من.

براي تو و خويش
چشماني آرزو مي‌كنم،
كه چراغها و نشانه‌ها را در ظلمات‌مان ببيند.
گوشي
كه صداها و شناسه‌ها را در بيهوشي‌مان بشنود.
براي تو و خويش
روحي
كه اين‌همه را در خود گيرد و بپذيرد.
و زباني
كه در صداقت خود ما را از خاموشي خويش بيرون كشد،
و بگذارد از آن‌چيزها كه در بندمان كشيده‌است سخن بگوييم.

گاه آنچه كه ما را به حقيقت مي‌رساند،
خود از آن عاريست!
زيرا تنها حقيقت است كه رهايي مي‌بخشد.

از بختياري ماست شايد
كه آنچه مي‌خواهيم يا به دست نمي‌آيد،
يا از دست مي‌گريزد.

مي‌خواهم آب شوم در گستره‌ي افق؛
آنجا كه دريا به آخر مي‌رسد،
و آسمان آغاز مي شود.
مي‌خواهم با هر آنچه مرا در بر گرفته يكي شوم.
حس مي‌كنم مي دانم؛
دست مي سايم و مي‌ترسم؛
باورمي‌كنم و اميدوارم؛
كه هيچ‌چيز با آن به عناد برنخيزد.

10:57 AM  

Post a Comment

<< Home